علاقه ي انسان ها به توليدمثل

ساخت وبلاگ
ماريا تمام روزهاي تحصيل رو توي خونه  و با معلم خصوص طي كرده بوž...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 30 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:59
من هميشه آدم قهاري بودم توي خداحافظي كردن و نامه نوشن براي خداحافظي و پايان دادن به خيلي چيزا خيلي چيزا رو خيلي پر سوز و گداز پايان ميدادم...دراماتيك و رمانتيك و شايدحتي فراموش نشدني... خيلي چيزا مث خدافظي با دوست...خدافظي با كتاب...خدافظي با شعر ...خدافظي با روپوش هام...خدافظي با آدماي توي پارك...خدافظي با سالنامه ها و سررسيدها...خدافظي با اشك هام خدافظي با خنده هام خدافظي حتي با سنگ توالتي كه چندش آور ترين چيزها رو به آغوش ميكشه ...خنده داره ...و شايد حتي ديوانه وار و البته به كسي مربوط نيست كه توي مغز من چه چيزي در حال تحليل شدنه و ميتوني حتي از همين جاي نوشته در حالي كه بهم فحش ركيكي ميدي توام خدافظي رو به خودت ياد بدي... خدافظي از من...اون قديما كه 16 شايدم17 ساله بودم يه دفترچه خاطرات فوق العاده تخمي داشم كه پراز دري وري هاي توهم انگيز عاشقانه بود اولش نوشته بودم:هرسلام آغاز دردناك يك خداحافظي است ميدانم ولي من پس از خداحافظي هم عاشقت مي مانم(تا همين اندازه مشمئزكننده و چندش آور)اما من يادگرفتن خدافظي كردن رو اولين بار از همون دفترچه خاطرات شروع كردم از همون سال باورهاي عاشقانه ي من فرو ريخت و با اينكه هربار سعي كردم دوباره بچينمش مثل دومينوي نصفه كاره ي نامنظمي پشت سرهم خراب شد و به پايان رسيد و من خب ديدم كه  دقيقا همون ي هستم كه عاشق برگ اكاليپتوس يك درخت ميشه و...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 12:52
اين ماجرا درست وقتي اتفاق ميفته كه فكر ميكنيد بقيه به بيشعور شدم ودرست زماني تونستم اين صفت دردآورو از خودم بكنم كه به جاي بحث با بيشعورها اونا رو به حال خودشون رها كردم بحث كردن با بيشعورها چيزي رو حل نميكنه فقط ممكنه تو هم مثل اونا مبتلا به بيشعوري بشي توي فيلم سينمايي مرد عنكبوتي3 نيروهاي اهريمني سياهي وجود داشته كه به لباس و بدن پيترپاركر ميچسبيدن و بيشعوري از ديد من دقيقا يه چيزي مثل اونه كه وقتي بهش نزديك ميشي بدون هيچ تحليل و توقفي سريع به تو ميچسبه و تو رو به يك بيشعور تبديل ميكنه اينكه حتي تصور كني كه ممكنه چيزي با بحث و حرفاي حتي بسيار منطقي و خيلي ساده ي تو با بيشعورا حل بشه اشتباه محضه بيشعورها انقدر قهارن كه تو رو قانع ميكنن كه مثل خودشون بيشعور بشي و به جاي دنيا توي آدما سرك بكشي توي همه چي آدما حتي اونا تو رو قانع ميكنن كه مثل خودشون فكر كني مثل خودشون زندگي كني چايي بخوري پياز خورد كني و به توليدمثل  فكر كني...و خب بنظرم بيشعوري هم يه مرحله و يه قسمت زندگيه كه رهايي ازش خيلي لذت بخشه يني انقدر لذت بخشه كه خوشحال ميشي كه بيشعور بودي و تونستي اين حس رهايي رو بچشي جدا كردن خودت از آدما مثل جدا كردن خامه ي خوشمزه ي نون خامه اي تو بچگي مي مونه كه برات طعمش از همه چي دلچسب تره...يه چيزي مثل اين...و اما بحث توليد مثل كه توي ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 12:52
ميدوني هرروز كه به شب ميرسه به اين فكر ميكنم كه ممكنه همين هفته ي آتي و نهايت همين ماه آتي روزاي آخر دنيا باشه يا حداقل دنيايي كه اطراف منه و سرزمين منه ...هميشه بودن ادمها و موجودات شبيه به آدم كه اطراف منن كه با همه تفاسير و ديدن واقعيت هايي كه ازش فراري ان بازم  چندين بار ميبينم و ميشنوم موجودي به اين مجموعه اضافه ميكنن و يا مشغول به اضافه كردننهميشه حرفاي زيادي براي گفتن وجود داره چيزايي كه منو آزار ميده شايد تنها نوشتنشون هست كه كمي از حجم اون توي منه سنگين رو كم ميكنه...بلاخره توي زندگي همه ي ماها يه سيگار هست كه عاقبت روشن ميشه يا شايد يه چيزي مث سيگار كه دود ميشه...يه دود غليظ ...اصلا زندگي همش يه دود غليظه و ما آدما همه ي پنجره هاي مرگو بستيم كه دود بيرون نره و به حيات مون ادامه بديم همه ي ماها از مرگ ميترسيم از چيزايي كه درد داره ميترسيم شايد درد كشيدن چيز بدي نباشه حتي ولي ترس از درد كشيدن از خود درد كشيدن هميشه سخت تر بوده ...مجبور به تحمليم وقتي پنجره اي باز نميشه و آستانه ي صبر ما بالا و بالاتر ميره از جهاني كه دورافتاديم و پرت شديم اينجا مثل آشپزخونه ي سرد نموري كه زير كپسول گاز قديمي جابه جا نشده اش هزاران سوسك مشغول جفت گيري ان و تو حتي از ديدن اين صحنه  هم به تفكر فرو نميري فقط و فقط تحمل ميكني ...تحمل زياد...انگار چيزي نميفهمي...و حتي چندشت نميشه حتي اج...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 12:52

بي اعتنا از كنارم رد ميشن ولي با نگاهشون بهم ميخندن

_تو اشتباه ميكني ويلي آخه چرا بايد به تو بخندن؟؟؟؟؟؟اين...حرفا رو درباره ي خودت نزن

(مرگ فروشنده-آرتورميلر)


برچسب‌ها:
اصغرفرهادي

+ تــاریـخ دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ ساعـت 16:47 به قـلـم زهره |

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 11:53

سردر نميارم ويلي؟؟ چرا اين كارو با خودت كردي؟؟؟؟من امروز قسط آخر خونه رو دادم ...همين امروز...اما تو ديگه نيستي كه توش زندگي كني...ماديگه بدهي نداريم ما آزاديم...

(مرگ فروشنده-آرتورميلر)


برچسب‌ها:
اصغرفرهادي...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 11:53
يه آدم توي .... امروز اصلا حوصله ي كار كردن نداشتم دل و روده ي مباركم ريخته بهم و توش به گمونم كرمي مار بوآيي چيزي چمبره زده و ميپيچه قاطي روده هام كه ابدا به پشمم هم نميگيرم صبح تا ساعت دو يه بند گوشي هاي دفتر زنگ ميخورد كله ام ديگه داشت منفجر ميشد از اين ميز ميرفتم اون ميز سرسام گرفتم هرچي هم فحش ميدادم به شرايط فعلي دلم خنك نميشد ولي بازم فحش مبدادم دو روزه فكر قتل يه نفر تو كله امه ولي هيچ راهي واسه عملي كردنش وجود نداره هيچ راهي حتي از اينستا و تلگرامم بلاكش كردم و رفته قاطي بلك ليستم و از همه مهم تر اينكه سوژه ي مورد نظرم متاسفانه توي اصفهان نيست وتبريزه و بنابراين هيچ راهي براي پيدا كردن و كشتنش ندارم اينه كه حسابي كلافه ام دارم به اين فكر ميكنم اگه نتونم بكشمش ممكنه تا مدتهاي زيادي كلافه باشم + تــاریـخ دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ ساعـت 17:16 به قـلـم زهره | ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 11:53
آخرين روزاي پاييزه روزاي سرد خيلي خيلي مزخرف هواي آفتابي و خورشيد بي رمقي كه نميدونه به اين تيكه از زمين بتابه يانه صبحا علاف و ول معطل طلوع ميكنه و نزديك غروبم مثال كارگر افغاني كه حقوقشو ندادن كيسه برنجيشو روي دوشش ميذاره و ميره به سمت افق و دنياي قفس رو عينهو ويني ميكنه كه معلوم نيست توي تاريكي چند نفر به زنداني هاش تجاوز ميكنن + تــاریـخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ ساعـت 9:11 به قـلـم زهره | ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 11:53