جزو آنهایی که متصل به خوابِ تو باشند - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 14:20
از خ انقلاب تا خونه پیاده اومدم دوباره یک تکه مقوا که عکس شده بود تو دستم بود گاهی نگاش میکردم گاهی هم میگرفتم توی دستام و راه میرفتم حس خوشایندی بهم میداد واقعا خوشایند و دلنشین بود انقدر که بازم مثل قبل از این لحظه با گوشیم عکس گرفتم (چه کار خوبی کردم) ... راه زیادی بود و من اما فقط راه میرفتم و ت...
اندکی شرح حال - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 12:06
به معنای واقعی انگار توی دلم رخت میشورن... انقد دل آشوبم که حس میکنم تو دلم یه لباسشویی ایرانی مارک آزمایش از رده خارج گذاشتن و با شتاب شدیدی که ممکنه هرلحظه دم و دستگاه و متعلقاتش حین رختشویی از هم بپاچه بیرون و منفجر بشه باز هم درحال رختشوییه... در این حد توی دلم رخت میشورن:|Adblock test (Why?)
روزانه نوشت - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 12:06
رفتم پرب رو دیدم وسایلی هم که سفارش دادم ازش گرفتم وای که انقدر ذوق کردم انقدر ذوق کردم که حد و حساب نداره کل خستگی هام فشارهای کاریم از بین رفته از بس انرژی دارم واسه هفته ی بعدی که یک عالمه کار خوشکل دارم بکنم.. بعدش دوتایی تا میدون شاه و خیابون حافظ راه رفتیم کلی حرف زدیم باهم فرنی و شیره هم خرید...
دلم خونه...خون تو دلم کرده خونه - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 23:10
[unable to retrieve full-text content]بابا خیلی حیف شد من یاد گرفتم شال گردن مردونه ببافم واسه زمستون که مامان دلش شور نزنه تنگی نفست هی عود میکنه... بعدشم میخواستم از اون چایی دو رنگا واست بیارم تا که از سرکار میای و باهم حرف بزنیم یه روزم که دلم'>دلم شکست از نامردیا ته دلم خوش باشه که تو مردِ خوبِ...
هاله ی دورِ ماه - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 23:10
[unable to retrieve full-text content]یه شب یادمه یه هاله ای دور ماه رو گرفته بود یه واقعه ی آسمونی عجیب... توی فضای مجازی و حتی اخبار هم گفته شد که این اتفاق شگفت هرچند سال یه بار میفته ... پیج های مربوط به کائنات و انرژی و این صحبتا هم هی پست و استوری میذاشتن که انرژی ماه زیاد هست و حتما دعاکنید چ...
خواب نوشت ...روزانه نوشت - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 23:10
این هفته که گذشت هفته ی بدی نبود هم جشن عقد میم دعوت بودیم و منم کلی از دیدن عروس دوماد که هم دیگه رو انقدر دوست داشتن ذوق کرده بودم و هم اینکه  این هفته بلاخره وزنم از 80اومد پایین شد 79 کیلو دیگه استپ وزنیم رفع شد و بازم باید ادامه بدم تا 11 کیلوی دیگه رو هم کم کنم ... ولی خب  سه شنبه اش روز مزخرف...
روزانه نوشت به همراه خواب نوشت - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
[unable to retrieve full-text content]نشستم فیلم محله ی چینی ها رو ببینم دوبله و صدا داغان بود یک ربعش دیدم و بعدش بی خیال شدم موضوع جنایی داشت و مرموز واسه 47 سال پیش بعد چرا باید بشینم چنین فیلم حوصله سر بر و شخمی رو ببینم در حالی که هنوز نه کازابلانکا رو دیدم نه چشمان کاملا بسته و نه کلی فیلم دیگ...
یه چیزی بگم؟ چسناله یا هرچی...اما - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
با آدمی که عاشق شده راجع به منطق حرف نزنید راجع به عقل هم همینطور حتی راجع به عشق هم حرف نزنید اصلا باهاش حرف نزنید ولش کنید به حال خودش چون هیچکس نمیتونه به یه عاشق کمک کنه حتی خودش.
بی تعارف نوشت - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
[unable to retrieve full-text content]دیشبی از بعد شنیدن خبر فوت آزاده نامداری به قدری حالم بد شد که تا همین الانم از فکرش بیرون نیومدم و دیگه بسکه بهش فکر کردم دم صبحی هم خواب دیدم تشیع جنازه اش رفته بودم و نشسته بودم منتظر دم گور تا بیارن و خاکش کنیم و همینطور عین دیوونه ها گریه میکردم و یه چیزایی...
معادله: - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
چگونه بفهمیم کسی دوستمان ندارد و قرار است عن بشویم؟ این اصلا معادله ی مشکلی نیست 1کسی که دوستتان ندارد وانمود میکند دارد تا از شما به هر چیزی که موردنظرش است دست پیدا کند 2پس از گذر از این مرحله همه چیز برای او حل میشود 3شما با منطق های محکم و قوی مح
یکم طنزگونه - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
یه غلطی هم ما کردیم قبل از عیدبه دلیل فشار کاری و اعصاب خوردی روی لینک اینترنتی توی اینستاگرام زدیم مشاوره رایگان و بعد ازوارد کردن اسم و فامیل و شماره همراه یه پشتیبان خانم زنگ زد رو گوشیم و شروع کردن حرف زدن و شرح حال پرسیدن که منم بین صحبت هایش عذ
میگما - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
در ابتدانوشته های این وبلاگ تحفه ی نطنز نیستند که مثلا کسی ببردشان به عنوان برگ سبز برای درویش اما با این حال خواهشمنداست از کپی و نشر حتی یک سطر آن بدون ذکرنام ونام خانوادگی اینجانب و آدرس وبلاگ خودداری نمایید اگر دارای شعور و انسانیت هستیدما آدما
راهی باقی نمونده - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:00
در ابتدانوشته های این وبلاگ تحفه ی نطنز نیستند که مثلا کسی ببردشان به عنوان برگ سبز برای درویش اما با این حال خواهشمنداست از کپی و نشر حتی یک سطر آن بدون ذکرنام ونام خانوادگی اینجانب و آدرس وبلاگ خودداری نمایید اگر دارای شعور و انسانیت هستیدما آدما
دست هاي آلوده ي ماريا بخش2 - تاریخ: 1397/2/30 ساعت: 19:59
ماريا تمام روزهاي تحصيل رو توي خونه  و با معلم خصوص طي كرده بو&#158
داستان يك كوالاي بخت برگشته - تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 12:52
من هميشه آدم قهاري بودم توي خداحافظي كردن و نامه نوشن براي خداحافظي و پايان دادن به خيلي چيزا خيلي چيزا رو خيلي پر سوز و گداز پايان ميدادم...دراماتيك و رمانتيك و شايدحتي فراموش نشدني... خيلي چيزا مث خدافظي با دوست...خدافظي با كتاب...خدافظي با شعر ...خدافظي با روپوش هام...خدافظي با آدماي توي پارك...خ...
چگونه تبديل به يك بيشعور ميشويد - تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 12:52
اين ماجرا درست وقتي اتفاق ميفته كه فكر ميكنيد بقيه بيشعورن و شما نيستيد من هم توي زندگيم تبديل به بيشعور شدم ودرست زماني تونستم اين صفت دردآورو از خودم بكنم كه به جاي بحث با بيشعورها اونا رو به حال خودشون رها كردم بحث كردن با بيشعورها چيزي رو حل نميكنه فقط ممكنه تو هم مثل اونا مبتلا به بيشعوري بشي ت...
توليد به مثل...به مثل چي؟؟؟؟ - تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 12:52
ميدوني هرروز كه به شب ميرسه به اين فكر ميكنم كه ممكنه همين هفته ي آتي و نهايت همين ماه آتي روزاي آخر دنيا باشه يا حداقل دنيايي كه اطراف منه و سرزمين منه ...هميشه بودن ادمها و موجودات شبيه به آدم كه اطراف منن كه با همه تفاسير و ديدن واقعيت هايي كه ازش فراري ان بازم  چندين بار ميبينم و ميشنوم موجودي ب...
ويلي - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 11:53
ويلي بي اعتنا از كنارم رد ميشن ولي با نگاهشون بهم ميخندن _تو اشتباه ميكني ويلي آخه چرا بايد به تو بخندن؟؟؟؟؟؟اين...حرفا رو درباره ي خودت نزن (مرگ فروشنده-آرتورميلر)برچسبها: اصغرفرهادي + تــاریـخ دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ ساعـت 16:47 به قـلـم زهره |
ليندا - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 11:53
سردر نميارم ويلي؟؟ چرا اين كارو با خودت كردي؟؟؟؟من امروز قسط آخر خونه رو دادم ...همين امروز...اما تو ديگه نيستي كه توش زندگي كني...ماديگه بدهي نداريم ما آزاديم... (مرگ فروشنده-آرتورميلر)برچسبها: اصغرفرهادي
يه آدم توي تبريز .... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 11:53
يه آدم توي تبريز .... امروز اصلا حوصله ي كار كردن نداشتم دل و روده ي مباركم ريخته بهم و توش به گمونم كرمي مار بوآيي چيزي چمبره زده و ميپيچه قاطي روده هام كه ابدا به پشمم هم نميگيرم صبح تا ساعت دو يه بند گوشي هاي دفتر زنگ ميخورد كله ام ديگه داشت منفجر ميشد از اين ميز ميرفتم اون ميز سرسام گرفتم هرچي ه...