داستان يك كوالاي بخت برگشته

ساخت وبلاگ
من هميشه آدم قهاري بودم توي خداحافظي كردن و نامه نوشن براي خداحافظي و پايان دادن به خيلي چيزا خيلي چيزا رو خيلي پر سوز و گداز پايان ميدادم...دراماتيك و رمانتيك و شايدحتي فراموش نشدني... خيلي چيزا مث خدافظي با دوست...خدافظي با كتاب...خدافظي با شعر ...خدافظي با روپوش هام...خدافظي با آدماي توي پارك...خدافظي با سالنامه ها و سررسيدها...خدافظي با اشك هام خدافظي با خنده هام خدافظي حتي با سنگ توالتي كه چندش آور ترين چيزها رو به آغوش ميكشه ...خنده داره ...و شايد حتي ديوانه وار و البته به كسي مربوط نيست كه توي مغز من چه چيزي در حال تحليل شدنه و ميتوني حتي از همين جاي نوشته در حالي كه بهم فحش ركيكي ميدي توام خدافظي رو به خودت ياد بدي... خدافظي از من...

اون قديما كه 16 شايدم17 ساله بودم يه دفترچه خاطرات فوق العاده تخمي داشم كه پراز دري وري هاي توهم انگيز عاشقانه بود اولش نوشته بودم:

هرسلام آغاز دردناك يك خداحافظي است ميدانم ولي من پس از خداحافظي هم عاشقت مي مانم(تا همين اندازه مشمئزكننده و چندش آور)

اما من يادگرفتن خدافظي كردن رو اولين بار از همون دفترچه خاطرات شروع كردم از همون سال باورهاي عاشقانه ي من فرو ريخت و با اينكه هربار سعي كردم دوباره بچينمش مثل دومينوي نصفه كاره ي نامنظمي پشت سرهم خراب شد و به پايان رسيد و من خب ديدم كه  دقيقا همون كوالايي هستم كه عاشق برگ اكاليپتوس يك درخت ميشه و سراغ درخت ديگه اي نميره نه اينكه اون درختو دوست داشته باشه نه ...فقط واسه اينكه انقدر خوابالو هست و البته ما تحتش دوچار وسعت زيادي شده كه روي همون درخت ميخوره و ميخوابه و زندگي تكراري اجباريشو ميگذرونه...و البته من به هيچ وجه مقصر نبودم كه كوالاوار زندگي كنم...اون شرايطي بود كه اطراف من وجود داشت  تنهابرگ كوالا و شاخه اي براي خوابيدن نه براي پريدن ...

به اين ترتيب هيچوقت چيزي رو تغيير ندادم و سعي نكردم بهترش كنم من تنها خداحافظي كردن رو خوب ياد گرفتم خداحافظي از چيزايي كه محتاج تغيير هستن اين ساده ترين راه گذران زندگي من بوده و هست از خيلي آدما خداحافظي كردم و از خيلي چيزا و الان چيزي كه پيشه رومه آدماي باقي مونده ي زندگيم هستن كه از من ميخوان تغيير كنم بنابراين يا بايد از اونا خداحافظي كنم يا از خودم...

زندگي جالبي نداشتم كه قابل نوشتن باشه اما يك روز از همه ي خريت هايي كه مزه ي زندگي ميدادن مينويسم شايد يه قصه ي ده صفحه اي ...كه يه شب كتابش توسط يه پسر قددراز كه كله اش مث گاوه پاره پوره ميشه و توي سطل آشپزخونه درحالي كه آغشته به روغن ته ديگ سوخته ي شامه فرياد خيانت سر ميده...

علاقه ي انسان ها به توليدمثل...
ما را در سایت علاقه ي انسان ها به توليدمثل دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : sedayesokoot96 بازدید : 244 تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 12:52